دوشنبه, 5 مرداد 1405 10:34:21
انتشار: ساعت 13:54 - 17 خرداد 1405

«من از فهمیده بزرگ‌ترم»؛ نوجوانی که پیش از جشن تکلیف شهید شد

هادی فرزانه هنوز به سن برگزاری جشن تکلیف نرسیده بود که راهی میدان شد. نوجوانی که با اصرار می‌گفت، «من از حسین فهمیده بزرگ‌ترم» و در آخرین شب حضورش، سر بر شانه مادر گذاشت و زمزمه کرد: «مامان، این آخرین شبی است که پیش تو می‌خوابم.» فردای آن شب، او و پدرش راهی شدند تا نامشان در کنار هم در دفتر سرخ شهادت ثبت شود.

«من از فهمیده بزرگ‌ترم»؛ نوجوانی که پیش از جشن تکلیف شهید شد
اندازه متن: بازنشانی

به گزارش آژانس خبری حقیقت نگار،تبریز: در خانه‌ای که عطر ایثار در فضای آن پیچیده است، زنی صبور نشسته‌ که نامش با افتخارِ همسری و مادریِ شهید گره خورده است. خدیجه فرزانه، همسر شهید اکبر فرزانه و مادر شهید هادی فرزانه، لب به سخن می‌گشاید و از روزهایی می‌گوید که تقدیر، میان تولد و تکلیف، راهی به سوی آسمان برای عزیزانش گشود.داستان هادی، پسر نوجوان این خانواده، رنگ و بوی دیگری دارد. مادر هادی با بغضی در گلو می‌گوید: پسرم خودش را برای جشن تکلیف آماده می‌کرد، اما پیش از آنکه روی زمین به تکلیف برسد، مدال شهادت بر سینه چسباند و آسمانی شد.بخش جانسوز روایت این مادر، به آخرین شب حضور هادی در خانه برمی‌گردد. او با لحنی که از عمق دلتنگی‌اش حکایت دارد، تعریف می‌کند: آخرین شبی که فردایش هادی رفت، پیش من آمد و گفت «مامان، امشب مرا بغل کن؛ می‌خواهم پیش تو بخوابم. من که باور نمی‌کردم این آخرین دیدار باشد». به شوخی به او گفتم «مادر جان، تو دیگر برای خودت مردی شده‌ای، گشت می‌روی، فعالیت می‌کنی؛ خجالت نمی‌کشی می‌خواهی پیش مادرت بخوابی؟»مادر شهید فرزانه در حالی که اشک چشمانش را پاک می‌کند، ادامه می‌دهد: هادی با نگاهی که انگار از رازی بزرگ خبر داشت، به من گفت «مامان، این آخرین شبی است که با تو می‌خوابم؛ دیگر هیچ‌وقت از تو نخواهم خواست که پیش تو بخوابم…»خانم فرزانه می‌گوید: هادی فردای آن شب رفت و همان‌طور که گفته بود، دیگر هیچ‌وقت برنگشت تا دوباره در آغوش مادرش آرام بگیرد. او رفت تا در آغوش امن الهی برای همیشه آرام بگیرد.

عهدی که در خیمه خانواده بسته شددر روزهایی که داغ بزرگ شهادت رهبرمان بر دل‌ها سنگینی می‌کرد، در خانه شهید فرزانه عهدی متفاوت بسته شد. همسر شهید با مرور آن لحظات پُرشور می‌گوید: آن روزها که غم در چشمان همه موج می‌زد، در خانه دور هم جمع شدیم و عهد بستیم که نگذاریم حرف آقا بر زمین بماند. اکبر و هادی آماده رفتن شدند؛ گفتند ما برای گشت‌زنی و پاسداری از امنیت کوچه‌ها می‌رویم.او از بی‌تابی‌های پسر نوجوانش، هادی، برای حضور در میدان نبرد می‌گوید؛ نوجوانی که سن کم، مانعی برای روح بزرگش شده بود. مادر هادی روایت می‌کند: هادی سن و سالی نداشت و ابتدا او را برای گشت‌زنی قبول نمی‌کردند. اما او با همان غیرتِ نوجوانانه‌اش ایستاد و گفت: مگر من به اندازه حسین فهمیده نیستم؟ من حتی یک سال هم از او بزرگترم!خانم فرزانه ادامه می‌دهد: وقتی اصرار و اشتیاق هادی را دیدم و پدرش هم گفت که اگر اجازه بدهی، هادی هم با من بیاید، دلم لرزید اما قرص ماند. رو به هر دویشان کردم و گفتم «بروید؛ بروید و خیابان‌ها را خالی نگذارید.» راهی‌شان کردم چون می‌دانستم وطن و آرمان‌مان حالا به این بازوها نیاز دارد.
هادی زودتر رفت تا شهادت پدر را نبیندفرزندی ساده بود. مادر هادی از وابستگی عمیق این دو می‌گوید: هادی وابستگی شدیدی به پدرش داشت؛ آن‌قدر که جدا کردن این دو از هم ناممکن به نظر می‌رسید. حتما در این میان حکمتی الهی نهفته بود که خداوند هر دوی آن‌ها را با هم برگزید و نامشان را کنار هم در دفتر سرخ شهادت ثبت کرد.وی با کلامی که از عمقِ جانش برمی‌آید، به نکته‌ای ظریف و دردانگیز اشاره می‌کند: هادی کمی زودتر از پدرش به مقام شهادت رسید. من فکر می‌کنم این هم از مهربانی خدا بود؛ هادی زودتر رفت تا شاهد لحظه شهادتِ پدر نباشد و با دلی آرام، پیش از او به استقبال ابدیت برود. او رفت تا در بهشت، چشم‌انتظار پدری بماند که تمام زندگی‌اش را از او الگو گرفته بود.داستان زندگی هادی، سال‌ها پیش از آنکه در میدان شهادت رقم بخورد، در قنوت‌های پر تمنّای یک مادر آغاز شده بود. خانم فرزانه با مرور خاطرات شیرین انتظار برای تولد فرزندش، از پیمانی معنوی پرده برمی‌دارد: ما از خدا فرزند پسر می‌خواستیم؛ اما من با خدای خود عهدی داشتم.زینب‌وار در خیابان می‌مانیماما حماسه این خانواده تنها به مردانش ختم نشد. خدیجه فرزانه از نقش خود و دخترش در آن روزهای حساس این‌گونه پرده برمی‌دارد: وقتی آن‌ها رفتند، من و دخترم هم در خانه نماندیم. شب‌ها پا به پای مردم به خیابان‌ها می‌رفتیم تا به همه بگوییم پرچم ایران هرگز بر زمین نخواهد ماند. ما می‌خواستیم ثابت کنیم که دفاع از این خاک و انقلاب، پیر و جوان یا زن و مرد نمی‌شناسد.
مادر و همسر شهید فرزانه، با نگاهی روشن به آینده، بر ادامه این مسیر تاکید کرده و می‌گوید: آن‌ها راهشان را پیدا کردند و به مقصودی که می‌خواستند رسیدند. ما نیز تا روزی که رهبرمان حکم کنند، در وسط این میدان خواهیم ماند. عهد بسته‌ایم که ان‌شاءالله زینب‌وار در این راه استوار بمانیم و اجازه ندهیم جای خالی عزیزانمان احساس شود.

امتیاز دهی به این مقاله

امتیاز شما با موفقیت ثبت شد!

نظرات کاربران

بدون نظر

✍️ دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *