دوشنبه, 5 مرداد 1405 10:24:21
انتشار: ساعت 16:25 - 16 خرداد 1405

کیف امداد را برداشت و راهی جنگ شد

صدای انفجار که در شهر پیچید، پیش از هر چیز با همسر باردارش تماس گرفت تا نگران نشود. سپس کیف امداد را برداشت و راهی ماموریتی شد که معلوم نبود پایانش بازگشت به خانه باشد یا ماندن در خط آتش.

کیف امداد را برداشت و راهی جنگ شد
اندازه متن: بازنشانی

به گزارش آژانس خبری حقیقت نگار،رضا اسدالهی، کارشناس ۳۶ ساله اورژانس تبریز، از آن دست امدادگرانی است که بخش مهمی از زندگی حرفه‌ای خود را در بحران‌ها از زلزله کرمانشاه و سیل خوزستان گرفته تا خدمت‌رسانی در مراسم اربعین و حضور در ماموریت‌های جنگی گذرانده است. نزدیک به یک دهه است که لباس اورژانس بر تن دارد و به عنوان یکی از نیروهای عملیاتی و گروه ویژه اورژانس در مأموریت‌های مختلف حضور می‌یابد.

ورود اسدالهی به اورژانس مانند بسیاری از انسان‌ها و همکارانش از روی یک برنامه‌ریزی دقیق نبود. خودش می‌گوید روزی که در کنکور شرکت کرد، بیش از هر چیز به پزشکی فکر می‌کرد. آن مسیر آن‌گونه که انتظار داشت پیش نرفت و در نهایت سر از اورژانس درآورد و تا امروز هم از انتخاب آن پشیمان نیست.

در ابتدا هدفم پزشکی بود. بعد هم پرستاری نشد و به نوعی از روی شانس وارد اورژانس شدم، اما وقتی وارد این حوزه شدم فهمیدم که هدف همه رشته‌های درمانی و بهداشتی یکی و آن، خدمت به مردم و نجات جان انسان‌ها است. هر بار که بیماری از مرگ یا ایست قلبی نجات پیدا می‌کند، احساس رضایت و آرامشی در وجود امدادگر شکل می‌گیرد که با هیچ پاداش مادی قابل مقایسه نیست.

علاقه؛ شرط ماندن در اورژانس

بسیاری از افراد وارد اورژانس می‌شوند اما همه در این مسیر باقی نمی‌مانند. اسداللهی می‌گوید: خیلی از همکاران می‌آیند اما نمی‌توانند شرایط این کار را تحمل کنند. این حرفه سختی‌های خاص خودش را دارد، اما از خیلی مشاغل سخت دیگر مثل کار در معدن سخت‌تر که نیست. کسانی که می‌مانند، به خاطر علاقه می‌مانند.

او ۲ سال نخست فعالیت خود را در اورژانس تهران و به صورت شرکتی سپری کرده و سپس از سال ۱۳۹۵ با استخدام رسمی به اورژانس تبریز پیوسته است. به گفته این امدادگر، تفاوت اصلی تهران و تبریز در حجم ماموریت‌هاست. «در تهران تعداد ماموریت‌ها بیشتر بود اما از نظر امکانات تفاوت زیادی وجود ندارد. در مجموع تجهیزات لجستیکی و امکانات داخل آمبولانس‌ها در نقاط مختلف کشور تقریبا مشابه است.»

شب‌هایی که فرصت خواب نبود

وقتی از سختی‌های کار در اورژانس صحبت می‌شود، بسیاری تنها به صحنه‌های تصادف یا حوادث دلخراش فکر می‌کنند اما واقعیت این حرفه بسیار گسترده‌تر از آن چیزی است که مردم در خیابان یا شبکه‌های اجتماعی می‌بینند.

اسداللهی می‌گوید: حجم ماموریت‌ها زیاد است. شب‌بیداری‌های فراوان داریم. بعضی شب‌ها تا صبح حتی فرصت خواب پیدا نمی‌کنیم. اما علاقه باعث می‌شود خستگی را کمتر احساس کنیم. بخشی از مشکلات اورژانس به محدودیت‌های تجهیزاتی بازمی‌گردد. کشور ما سال‌هاست با تحریم روبه‌رو است. طبیعتا این شرایط روی تجهیزات و امکانات اورژانس هم اثر گذاشته است. خیلی از امکانات به‌روز دنیا را در اختیار نداریم اما مجبوریم با شرایط موجود خودمان را تطبیق دهیم و بهترین خدمت ممکن را ارائه کنیم و در نجات جان انسان‌ها کم نمی‌گذاریم. درست است که امکاناتمان نسبت به حالت ایده آل در دنیا کمتر است ولی بهترین خدمات و بهترین عملکرد را در چنین شرایط داریم.

کمبود حقوق و مزایا نیز از دیگر مشکلاتی است که به گفته او، بسیاری از نیروهای اورژانس را آزار می‌دهد. با این حال، در تمام این سال‌ها هیچ‌گاه به ترک این حرفه فکر نکرده است.

تصویری که از کرمانشاه فراموش نمی‌شود

حوالی سال ۹۷، زمانی که زمین در کرمانشاه لرزید، اسداللهی در خانه خودش در تبریز بود. هنوز ساعتی از وقوع زلزله نگذشته بود که خودش با مسئولان اورژانس استان تماس گرفت. «منتظر نماندم که به من زنگ بزنند. خودم تماس گرفتم و گفتم اگر قرار است نیرویی اعزام شود، من آماده هستم.» فردای آن روز، هنگامی که برای انجام یک ماموریت عادی در مسیر ائل‌گلی قرار داشت، تماس اعزام برقرار شد. چند دستگاه آمبولانس از تبریز راهی مناطق زلزله‌زده شدند و او نیز همراه این گروه به کرمانشاه رفت.

حدود یک هفته تا ۱۰ روز در منطقه حضور داشتند. «صحنه‌های بسیار سختی دیدیم. منطقه روستایی و محروم بود و حجم تخریب‌ها زیاد بود.» در میان تمام تصاویر آن روزها، یک صحنه بیش از همه در ذهن او باقی مانده است. «خانواده‌ای به شدت عزاداری می‌کردند. وقتی نزدیک شدیم، دیدیم کودکی زیر آوار مانده است. آوار روی بدنش ریخته بود و فقط دست و یک پای او از زیر آوار بیرون مانده بود. آن صحنه هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.»

۲ روز در راه خوزستان

چند ماه بعد، این بار سیل، نیروهای امدادی را به جنوب کشور کشاند. تماس اعزام برای کمک به مناطق سیل‌زده خوزستان برقرار شد. اسداللهی آن زمان نیز در خانه حضور داشت. «به من گفتند مسیر طولانی است و اگر امکان داری، برای کمک برو. من هم قبول کردم. ۲ روز طول کشید تا به منطقه برسیم.» آنچه بیش از همه او را تحت تاثیر قرار داد، نه مجروحان و مصدومان، بلکه مردمی بودند که تمام زندگی خود را از دست داده بودند. «شاید بسیاری از مردم از نظر جسمی آسیب ندیده بودند، اما خانه‌هایشان زیر آب رفته بود. بعضی خانواده‌ها روزها زیر چادر زندگی می‌کردند.»

او می‌گوید صحنه‌هایی که در روستاهای محروم مشاهده کرده، برای بسیاری از مردم شهرنشین قابل تصور نیست. «وقتی از نزدیک می‌بینی یک خانواده همه دارایی‌اش را از دست داده، نگاهت به زندگی عوض می‌شود.»

طعم شیرین خدمت در گرمای سوزان اربعین

در کنار بحران‌های طبیعی، اسداللهی سال‌های متوالی در ماموریت اربعین نیز حضور داشته است. به گفته او، نیروهای اورژانس آذربایجان شرقی عمدتا در محور مرز مهران مستقر می‌شوند و تاکنون سه بار توفیق حضور در این ماموریت را داشته است. «اعزام‌ها معمولا با قرعه‌کشی انجام می‌شود چون همه می‌خواهند به این راه حسینی قدم بگذارند. ما در استان ایلام مستقر می‌شویم. گاهی در پایانه‌های مرزی و گاهی در چادرهای صحرایی.»

به گفته او، یکی از مهم‌ترین چالش‌های این ماموریت، حجم بالای زائران و وضعیت نامناسب برخی جاده‌های عراق است. «در زمان بازگشت، خیلی‌ها می‌خواهند سریع‌تر خودشان را به مقصد برسانند و معمولا در مسیر بازگشت، تصادفات افزایش پیدا می‌کند. مصدومان این حوادث توسط نیروهای هلال احمر در مرز به اورژانس تحویل داده می‌شوند تا اقدامات اولیه درمانی انجام شود. برخی بیماران به بیمارستان‌های ایلام و برخی نیز از طریق پرواز به سایر مراکز درمانی کشور منتقل می‌شوند.»

اما آنچه بیش از همه در ذهنش مانده، چهره زائرانی است که در گرمای طاقت‌فرسا مسیر کربلا را طی می‌کنند. «از پیرزن و پیرمرد گرفته تا کودکان و جوانان را می‌بینید که در آفتاب سوزان پیاده‌روی می‌کنند. اگر در شرایط عادی باشد، شاید هیچ‌کس نتواند آن گرما را تحمل کند اما ایمان و علاقه آن‌ها را به سمت کربلا می‌کشاند. نیروهای اورژانس نیز در همان شرایط سخت و گرمای داغ، مشغول خدمت هستند. در شرایط عادی شاید نتوان چند دقیقه در آن هوا ایستاد اما وقتی بحث خدمت به مردم مطرح باشد، شرایط فرق می‌کند. تاکنون فرصت حضور در خود شهر کربلا را پیدا نکرده‌ام، می‌گویم شاید امام حسن(ع) من را نطلبیده است ولی معتقد هستم خدمتی که همکاران امدادگرم در مسیر زائران ارائه می‌کنند، ارزش و ثواب کمی از زیارت ندارد.»

وقتی صدای جنگ به تبریز رسید

خرداد سال گذشته، وقتی نخستین خبرهای حمله رژیم صهیونیستی به ایران منتشر شد، بسیاری از مردم هنوز نمی‌دانستند قرار است روزهای پیش رو چگونه سپری شود. برای نیروهای امدادی اما شرایط متفاوت بود. آن‌ها می‌دانستند در هر نقطه‌ای که حادثه‌ای رخ دهد، باید جزو نخستین افرادی باشند که وارد میدان می‌شوند. رضا اسداللهی نیز مانند بسیاری از مردم، اخبار را دنبال می‌کرد اما به خوبی می‌دانست اگر دامنه حملات گسترش پیدا کند، نوبت او و همکارانش نیز خواهد رسید. می‌گوید: «وقتی حملات شروع شد، همه می‌دانستیم شرایط عادی نیست. در اورژانس هم آماده‌باش اعلام شده بود و احتمال هر اتفاقی وجود داشت.»

در لحظه آغاز جنگ ۱۲ روزه، تلفن همراهش را برداشت و پیش از هر کاری با همسرش که در ماه آخر بارداری‌اش بود، تماس گرفت. «اول زنگ زدم خانه. گفتم نگران نباشید. شاید مدتی نتوانم تماس بگیرم. شرایط عادی نیست و ممکن است مأموریت طولانی شود.» بعد از آن، کیف امداد را برداشت و راهی پایگاه شد. نمی‌دانست چند ساعت یا چند روز بعد به خانه بازخواهد گشت.

موشکی که در ۵۰ متری فرود آمد

یکی از نخستین ماموریت‌های مهم او در جریان جنگ، اعزام به محدوده سپاه عاشورا بود. هنوز دقایقی از آغاز عملیات امدادی نگذشته بود که یکی از نظامیان فریاد می‌زند، بخوابید زمین، موشک دارد می‌آید، اشهد بخوانید و صدای انفجار دیگری در منطقه می‌پیچد. تقریبا در ۵۰ متر اسدالهی و همکار دیگرش، موشک به زمین برخورد می‌کند.

برای کسانی که تجربه حضور در منطقه جنگی را ندارند، شاید ۵۰ متر فاصله زیادی به نظر برسد اما در واقعیت، در برابر موج انفجار و ترکش‌های ناشی از اصابت موشک فاصله‌ای ناچیز محسوب می‌شود. «وقتی انفجار اتفاق افتاد، موج آن را کاملا احساس کردیم. گرد و خاک همه جا را گرفته بود و برای چند لحظه شرایط کاملاً نامشخص شد. در آن لحظات هیچ‌کس فرصت فکر کردن به خودش را ندارد. نخستین پرسش امدادگران این است که چند نفر مصدوم شده‌اند و کجا باید عملیات را آغاز کنند.

سه روزی که خانه نرفت

با شدت گرفتن حملات، حجم ماموریت‌ها نیز افزایش یافت. شیفت‌های کاری مفهوم معمول خود را از دست داده بود. نیروهای اورژانس گاهی چندین ساعت متوالی در ماموریت بودند و فرصت استراحت پیدا نمی‌کردند. استراحت‌های کوتاه معمولا در همان پایگاه یا داخل آمبولانس انجام می‌شد. هر لحظه ممکن بود تماس جدیدی برقرار شود و نیروها دوباره راهی عملیات شوند.

در آن روزها، اعضای خانواده بیشتر از خود امدادگران نگران بودند. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد، احتمال داشت خبر حادثه‌ای جدید باشد اما نیروهای عملیاتی نمی‌توانستند اجازه دهند نگرانی خانواده روی عملکردشان تاثیر بگذارد.

فرودگاهی که شبیه صحنه‌های آوارگی بود

یکی از ماموریت‌هایی که بیش از همه در ذهن اسدالهی باقی مانده، حضور در فرودگاه تبریز به عنوان یکی از مراکز مورد اصابت دشمن است. جایی که خانواده‌های ساکن در شهرک شهید فکوری درحال انتقال به مناطق امن‌تر بودند. او می‌گوید: زنان، کودکان و سالمندانی را می‌دیدم که چمدان‌ها و وسایل ضروری خود را جمع کرده بودند و منتظر انتقال بودند. بچه‌ها خسته و ترسیده بودند و مادرها سعی می‌کردند آرامش خودشان را حفظ کنند اما نگرانی در چهره همه دیده می‌شد. این صحنه برایم یادآور تصاویر جنگ‌های منطقه است. صحنه‌های آوارگی مردم لبنان، سوریه، فلسطین را از تلوزیون دیده‌ام که چگونه با چشمانی اشکبار، وسایل زندگی خود را برداشته و وطنشان را ترک می‌کنند و برایم یادآوری کرد که یعنی چنین صحنه‌هایی را واقعا در ایرانمان خواهیم دید؟ اما چنین نشد و مردم ما وطنشان را ترک نکردند.

سربازان جوانی که هنوز جنگ را نمی‌شناختند

شاید انسانی‌ترین تصویر آن روزها برای او، نه صدای انفجارها و نه ساختمان‌های آسیب‌دیده، بلکه چهره سربازان جوانی بود که برای نخستین بار با واقعیت جنگ روبه‌رو می‌شدند. «خیلی از آن‌ها سن زیادی نداشتند. شاید تا قبل از آن فقط درباره جنگ شنیده بودند. بسیاری از این سربازان نمی‌دانستند دقیقا چه اتفاقی در حال رخ دادن است. نگران خانواده‌هایشان بودند. بعضی‌ها فقط می‌خواستند چند دقیقه با خانه تماس بگیرند و با پدر، مادر یا همسرشان صحبت کنند و بگویند حالشان خوب است.

شاید بروم و برنگردم

یکی از مهم‌ترین ماموریت‌های او در روزهای جنگ، اعزام به منطقه مورد اصابت در شهرستان مرند بود. برای ساعتی استراحت بعد از چند روز کاری سخت به خانه آمده بود که برای اعزام با او تماس گرفتند. پیش از حرکت، درباره شرایط منطقه صحبت‌هایی شنیده بود و احتمال خطر وجود داشت. وقتی موضوع را در خانه مطرح کرد، همسرش مخالفت کرد و گفت نرو. شرایط خطرناک است. اما پاسخ او چیز دیگری بود. «اگر ما نرویم، چه کسی برود؟»

اسداللهی می‌گوید آن روز برای نخستین بار به شکل جدی احتمال بازنگشتن از ماموریت را در ذهن خود مرور کرده است. «به همسرم گفتم شاید بروم و برگردم، شاید هم نتوانم برگردم.» گفتن این جمله برای هیچ پدر یا همسری آسان نیست. به‌ویژه وقتی همسرش در انتظار تولد نخستین فرزندشان باشد اما او تصمیمش را گرفته بود. « من به خطار فرزندانم رفتم تا آن‌ها جنگ نبینند. حق آن‌ها زندگی است. من رفتم تا دشمن فکر نکند که میدان خالی شده و می‌تواند آینده فرزندان ما را خراب کند.»

امتیاز دهی به این مقاله

امتیاز شما با موفقیت ثبت شد!

نظرات کاربران

بدون نظر

✍️ دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *