دوشنبه, 5 مرداد 1405 12:40:20
انتشار: ساعت 15:41 - 16 خرداد 1405

فرزند شهید ناصر رزمی: «حتی فرصت خداحافظی با بابا را نداشتم»

میان یک مکالمه پدر و دختری، میان دلتنگی روزهای دوری و حرف‌هایی که هنوز گفته نشده بود، ناگهان تماس قطع می‌شود. گفت‌وگو بی‌آنکه به یک خداحافظی ساده برسد، ناتمام می‌ماند و هر تلاش برای شنیدن دوباره صدای پدر بی‌نتیجه می‌ماند. آن تماس نیمه‌تمام، آخرین مکالمه پدر و دختری بود، مکالمه‌ای که با حسرت یک «خداحافظ» ناتمام ماند.

فرزند شهید ناصر رزمی: «حتی فرصت خداحافظی با بابا را نداشتم»
اندازه متن: بازنشانی

به گزارش آژانس خبری حقیقت نگار،این روایت دختری است که ۲۳ سال صدای پدر را پناه روزهای زندگی‌اش می‌دانست و حالا از آخرین گفت‌وگوی ناتمام با او می‌گوید.

حدیثه رزمی، فرزند بزرگ پاسدار شهید ناصر رزمی،با مرور روز شهادت پدرش می‌گوید: پدرم در ۲۶ اسفندماه و در شب چهارشنبه‌سوری به شهادت رسید. آن روز حوالی ساعت ۱۲:۳۰ ظهر با پدرم تماس گرفتم و با هم صحبت کردیم، اما ناگهان تماس قطع شد و مکالمه بدون خداحافظی به پایان رسید. پس از آن هرچقدر تلاش کردم دوباره ارتباط بگیرم، تلفن آنتن نداد. مدام به مادرم می‌گفتم که حتی فرصت خداحافظی با بابا را هم نداشتم. مادرم برای آرام کردن من می‌گفت که احتمالاً در منطقه‌ای هستند که آنتن ضعیف است، اما از همان لحظه دلم آشوب عجیبی داشت و استرس و اضطراب رهایم نمی‌کرد.

او ادامه می‌دهد: پدرم حدود اذان ظهر به شهادت رسیده بود، اما ما از این موضوع اطلاعی نداشتیم. چند ساعت گذشت و نزدیک عصر شده بود که دیگر نمی‌توانستم این بی‌خبری را تحمل کنم. به مادرم گفتم محال است پدرم در این همه ساعت از ما بی‌خبر بماند. با همکارانش تماس گرفتم، اما تلفن آنها هم آنتن نمی‌داد. همین موضوع باعث شد با خودم بگویم شاید همه آنها در یک منطقه هستند و کمی آرام‌تر شدم.

رزمی با اشاره به ساعات دشوار انتظار می‌گوید: در همین لحظات همسران همکاران پدرم با ما تماس می‌گرفتند و از اتفاقاتی که در آن منطقه رخ داده بود صحبت می‌کردند تا ما را برای شنیدن خبر شهادت پدرم آماده کنند.

او با بغض از لحظات پیش از اطلاع از شهادت پدرش یاد می‌کند و می‌گوید: آن روز افطار در خانه مادربزرگم مهمان بودیم. سفره افطار پهن شده بود، اما از شدت استرس نه من، نه خواهرم و نه مادرم نتوانستیم چیزی بخوریم و لقمه‌ای از گلویمان پایین نرفت.

فرزند شهید ناصر رزمی ادامه می‌دهد: بعد از اذان، دایی‌ام به خانه آمد. از او خواستیم از همکاران پدرم خبری بگیرد. او گفت دوستانش خبر داده‌اند که پدرم سالم است و فقط از ناحیه دست مجروح شده است. بعدها فهمیدیم دوستان دایی‌ام نیز از شهادت پدرم خبر داشته‌اند و برای آماده کردن او چنین حرفی زده بودند.

او می‌افزاید: کمی بعد با دایی‌ام تماس گرفتند و از خانه رفت. همزمان دایی دیگرم نیز به خانه آمد. چون شب چهارشنبه‌سوری بود، حضور آنها برای ما غیرعادی به نظر نمی‌رسید. من مشغول بازی با دخترخاله‌ام بودم و مادرم نماز می‌خواند. مادرم متوجه حال نامساعد دایی‌ام شد و وقتی از او پرسید چه اتفاقی افتاده است، دایی‌ام گریه کرد، همان لحظه بود که خبر شهادت پدرم را فهمیدیم.

شهادت پدرم را جز زیبایی ندیده‌ایم

رزمی به حال و هوای خانواده پس از شهادت پدرش می‌گوید: درست است که نبود پدرم برای ما بسیار سخت است، اما ما به این هدیه‌ای که در راه خدا تقدیم کردیم افتخار می‌کنیم. پیکر پدرم بر اثر انفجار خودرو کاملاً سوخته بود و ما تنها با یاد مصائب حضرت رقیه(س) و اهل‌بیت(ع) توانستیم بر این داغ مرهم بگذاریم. همان‌گونه که حضرت زینب(س) فرمودند «ما رأیتُ إلّا جمیلاً»، ما نیز شهادت پدرمان را جز زیبایی ندیده‌ایم و نمی‌بینیم.

او در ادامه با اشاره به ویژگی‌های اخلاقی پدرش اظهار می‌کند: اگر بخواهم از رفتار و اخلاق پدرم صحبت کنم، باید بگویم شخصیتی بسیار رئوف، مهربان و خوش‌قلب داشتند. چه در جایگاه همسر نسبت به مادرم و چه در مقام پدر نسبت به من و خواهرم، سرشار از محبت و احترام بودند.

او ادامه می‌دهد: پدرم همواره دستگیر مردم و نیازمندان بود و تا جایی که در توان داشت از کمک به دیگران دریغ نمی‌کرد. از کودکی تا آخرین روزی که ایشان را دیدم، به یاد ندارم نمازی از پدرم قضا شده باشد. اغلب نمازهایشان را در اول وقت اقامه می‌کردند.

ذکر خدا، همدم همیشگی شهید رزمی

رزمی می‌گوید: پدرم دائماً ذکر می‌گفت. تسبیحی داشت که تقریباً همیشه در دستش بود؛ در زمان استراحت، هنگام غذا خوردن و حتی پیش از خواب. وقتی سر سفره ذکر می‌گفت، مادرم همیشه به شوخی می‌پرسید «تو ذکر می‌گویی یا غذا می‌خوری؟» و پدرم با لبخند پاسخ می‌داد: «هر دو را با هم انجام می‌دهم.»

او با لبخندی آمیخته به دلتنگی ادامه می‌دهد: بارها پیش می‌آمد که پدرم با تسبیح در دست به خواب می‌رفت و صبح ما دانه‌های تسبیح را که پخش شده بود جمع می‌کردیم و دوباره آن را درست می‌کردیم. می‌توان گفت یاد خدا و ذکر الهی جزئی جدانشدنی از زندگی پدرم بود.

فرزند شهید رزمی با اشاره به روحیه معنوی پدرش می‌گوید: پدرم پاسدار و سرباز وطن بود. شاید به‌صورت مستقیم از آرزوی شهادت سخنی نمی‌گفت، اما سبک زندگی‌اش شهیدگونه بود. شهادت آرزوی هر سرباز اسلام و مدافع وطن است. به یاد دارم زمانی که خبر شهادت یکی از آشنایان را شنید، این بیت را زمزمه کرد که «شهید عشق بر سر سنگ مزار ماست، ما عاشقیم و شهید شدن افتخار ماست.»

وی می‌افزاید: وقتی امروز به این جملات فکر می‌کنم، به خوبی درک می‌کنم که شهادت پدرم بازتابی از باور قلبی و مسیر زندگی او بود.

دست‌نوشته‌ای که آیینه منش و باورهایش بود

رزمی خاطرنشان می‌کند: پدرم یک دست‌نوشته داشت که واقعاً بیانگر شخصیت و منش اخلاقی ایشان بود و نشان می‌داد که بیش از آنکه اهل سخن گفتن باشد، اهل عمل بود.

امتیاز دهی به این مقاله

امتیاز شما با موفقیت ثبت شد!

نظرات کاربران

بدون نظر

✍️ دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *