به گزارش آژانس خبری حقیقت نگار،تبریز: شاید باورتان نشود، اما گاهی یک درس کوچک علوم میتواند دنیا را برای یک آدم عوض کند. یک روز معمولی در کلاس هفتم، وقتی معلم از «بازیافت» حرف میزد، هیچکس فکر نمیکرد که قرار است این کلمه، یک شب آفتابی در روستای «سردها» را برای یک سالمند روی ویلچر، به یادماندنی کند.آلتین واحدی، دانشآموز پایه نهم دبیرستان فاطمه معصومه سراب، همان روز اول یادش ماند که “درب بطریها” چقدر خطرناکتر از خود بطری در طبیعت رها میشوند. تصمیم گرفت کاری کند، اما نمیدانست این کار تا کجا پیش خواهد رفت.اول یک سبد، بعد یک آرزواو شروع کرد با یک کار ساده، ساختن یک سبد بازیافتی برای وسایل تحریر کلاس. اما همین کار کوچک، درِ یک دنیای تازه را به رویش باز کرد. این بار سر از یک کمپین بزرگ درآورد: «هستمت» ؛ کمپینی که از تبریز شروع شده بود و حالا بوی مهربانیاش تا سراب رسیده بود.اینجا بود که آلتین آرزوی تازهای در سر پروراند، چرا درب بطریها را جمع نکنیم و با فروششان یک ویلچر نخریم برای کسی که حتی رویاهایش هم نمیتواند راه بروند؟چالش بزرگ؛ تعطیلی و حجم کاراما همیشه طعم پیروزی با سختی گره خورده است. مدارس تعطیل شد، رفتوآمدها کم شد و جمعآوری درب بطریها سختتر از همیشه. آنقدر درب جمع شده بود که گاهی فکر میکردند دیگر جایی برای نفس کشیدن ندارند. اما آلتین به دوستانش قول داده بود. و برای دانشآموزان سرابی، «قول» یعنی تمام دنیا.
انتشار: ساعت 18:51 - 02 خرداد 1405
پلاستیکهایی که راه رفتن را به دیگران هدیه دادند
یک مشق ساده علوم، یک دختر نهمی، یک کمپین مهربان و کلی دربِ پلاستیکی که قرار بود طبیعت را زخمی کنند. اما تقدیر چیز دیگری بود. پایان این قصه، ویلچری شد در روستای «سردها» و لبخندی که سالها بود مهمان یک سالمند نشده بود.

اندازه متن: بازنشانی
شب موعود؛ وقتی پدر و مادر پای کار آمدندبا همه دربهایی که جمع شده بود، باز هم کافی نبود. اما داستان وقتی قشنگ میشود که آدمهای دوروبرت چراغ راهت میشوند. پدر و مادر آلتین کنارش ایستادند. بخشی از هزینه را خودشان تقبل کردند. و اینبار بود که رویای یک ویلچر، داشت رنگ واقعیت میگرفت.صبح تحویل ویلچر؛ وقتی یک لبخند، تمام خستگی را فراموش میکندصبح روز موعود، ویلچر نو را سوار ماشین کردند. مقصد، مرکز نگهداری معلولین و سالمندان روستای «سردها». جایی که شاید سالها بود، کسی به فکر خرید یک ویلچر تازه برایشان نبود.میگویند لحظه تحویل ویلچر، یکی از سالمندان که سالها بود لبخند نزده بود، ناگهان گریست. شاید آن روز فهمید که هنوز آدمهایی هستند که به فکر دیگراناند؛ حتی اگر آن فکر کردن، از یک بطری پلاستیکی شروع شده باشد.
پایان یک ماجرا، آغاز یک سنتحالا در مدرسه فاطمه معصومه سراب، دیگر کمتر کسی درب بطری را بیاعتنا دور میاندازد. آلتین و دوستانش نشان دادند که از پلاستیک هم میشود تکیهگاه ساخت، و از یک مشق ساده علوم، میشود به یک لبخند رسید. لبخندی که شاید سالها در روستای «سردها» فراموش نشود.




نظرات کاربران
بدون نظر